راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

پارک رفتن و داستان های رامیلا

1390/8/22 20:34
نویسنده : مامان ساناز
392 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

دیروز بعد از ظهر من و بابایی یکمی کار داشتیم بخاطر این زدیم بیرون و گفتیم بعد از کارمون انجام دادیم رامیلا رو ببریم پارک و یکمی بگردونیم بهونه ای هم هست که خودمون هم یه حال و هوایی عوض کنیم، بعد از اینکه کارمون انجام دادیم رامیلا رو بردیم پارک و اول از همه با یه جیق و هورای بلند رامیلا خانم وارد پارک شدیم از اول پارک تا آخر پارک رامیلا خانم از اینور به اونور فقط می دوید و چشمش که به گربه ها می افتاد جیق می زد و می دوید دنبالشون، حالا گربه بدو و رامیلا بدو از این ور هم ما بدو دنبال رامیلا که نخوره زمین یا گربه بهش حمله نکنه، از طرف دیگه ای هم ما با داود پسر دایی بابا اتا هم قرار گذاشته بودیم که تو پارک همدیگه رو ببینیم و کمی تاب بخوریم و حرف بزنیم فکرشو بکنید بچه ها تو پارک چقدر خوشحالن و فقط هم به فکر بازی و شیطنت کردن هستن و اصلاً هم به این فکر نمی کنن که ممکنه یکدفعه از پدر و مادرشون دور بشن تو اون شلوغی پارک که بچه ها از این طرف اون طرف می دویدن کنترل رامیلا هم سخت بود چون وقتی بازی کردن بچه ها رو می دید اونم می خواست مثل اونها بدو بدو کنه ولی چون کوچولو بود سختش بود بعضی وقتا می ایستاد و نگاهشون میکرد که چکار می کنن بعد ادای اونها رو در می اورد، فکرش کنید ما سه تا آدم بزرگ حریفش نبودیم .ز

خلاصه این فرشته کوچولوی ما حسابی بازی بازی کرد و از سرسره بالا میرفت و می اومد پایین بجایی که بشینه و بیاد پایین میخوابید روی سینه می اومد پایین این کار هم جدید انجام می داد وقتی می دید بچه ها اینکارو انجام میدن اون هم اینکار انجام می داد، اینقدر از اینکارش خوشش اومده بود و قشنگ انجام می داد که فرصت نداد ازش عکس بگیرم چون خیلی هیجان زده شده بود و ذوق می کرد نمی تونستم ولش کنم یا فرصتی پیدا کنم که ازش عکس بگیرم چون یک طرف سرسره بابا اتا می ایستاد یا عمو داود و یک طرف دیگه سرسره هم من می ایستادم تا رامیلا رو بگیرم که یک وقت نخوره زمین . ز

وقتی بازی کردن با سرسره تمام شد می رفت سراغ بازی بعدی یکی دو بار می خواست بره استخر توپ که بعد از دیدنش پشیمون می شد برمیگشت این دفعه رفت سراغ ماشین سواری و هوس ماشین سواری کرده بود ما هم سوارش کردیم 2 دور که زد خانم خانوما ماشینشو عوض کرد و سوار یکی دیگه شد .ز

بعد از ماشین سواری هم هوس راه رفتن کرد و راه افتاد به سوی پیاده رو راه رفتن یکمون پشت سرش و یکی جلوش راه می رفت و یکی دیگمون هم کنارش تا خانم خانوما بازی بازی راه میره نخوره زمین هر چند که با این همه مراقبت یه 100 باری هم زمین خورد چون خیلی لجبازه و هر کاری که خودش میخواد باید انجام بده . ز

خلاصه وقتی حسابی بازیهاشو کرد و می خواستیم برگردیم به سمت خونه به حدی خسته شده بود که میگفت بغلم کنید چون دیگه نمی تونست راه بره فکرشو بکنید رامیلایی که اینقدر دوست داره راه بره برگرده بگه بغلم کنید یعنی چی ................... وقتی رسیدیم خونه به حدی گرسنه شده بود که می گفت ز غدا بده ( یعنی غذا بدین به من ) بعد از اون بجایی که بگیره بخوابه تازه یادش افتاد که باز بازی کنه با اینکه بیهوش شده بود خیلی خسته بود مبارزه میکرد که نخوابهز، خلاصه تا ساعت حدوداً 1 شب بیدار بود اون قربونش برم یکمی بهش بی محلی کردم تا خوابید .  ز

این جا خانم خانوما حسابی خسته شده بود و دیگه نای راه رفتن رو نداشت .

عکسها یکمی تاریک هستند این هم بخاطر تاریکی توی پارکه .

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (3)

نگین مامان رادین
23 آبان 90 1:19
______________0 ______________0 ______________0 ______________0___-:¦:- _____-:¦:--_____0 ______________0__ ___ __-:¦:- ______________0 _____-:¦:-______ $ _____________$$$___-:¦:- ___________$$$_$$$ __________$$$___$$$________ _ __$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$ ____$$$_______________$$$ _____$$$______()______$$$_ __-:¦:- ____$$$______$$ $______$$$ ___$$$$$$$$$_$$$_$$$$$$$$$ _________$$$_$$$_$$$ ___________$$$_$$$ ____-:¦:- ___-:¦:-_______ $$$ ______________$___-:¦:-
خاله پیام
28 آبان 90 13:59
سلام عزیزم مثل اینکه خیلی خوش گذشته بهش که حسابی خسته شده .
خاله مرضیه
28 آبان 90 13:59
نازی ماشاا... به این شیرین زبونی